خسروباقری

دوست بازیافته

در ستایش مهدی سحابی

نخستين بار در سال 1362 بود كه كتاب ارزشمند "مزدك" اثر موريس سماشكو را با ترجمه­ي سهراب دهخدا خواندم و از مضمون و ترجمه آن لذت بردم و بسيار آموختم. در سال هاي طاقت سوز دهه­ي شصت، اين كتاب به راستي دلپذير، تسلي بخش و اميد آفرين بود. اكنون مي­دانم كه نام مترجم كتاب مهدي سحابي بوده كه با رعايت ضرورت­هاي زمان و مكان به سهراب دهخدا تغيير يافته بوده است. . . ." زني به گريه افتاد- مادر برده­ي كشته شده بود. برده­ي جوان، با چهره­ي هراس زده روي زمين افتاده بود و انگار هنوز زنده بود. بردگان ديگر گرد آمدند، اما هيچكس به تن مرده­ها دست نمي­زد. ايرانيان، مرده را ناپاك مي­دانند و آن دو كشته، دو برابر ناپاك بودند چرا كه تنشان به خون اهريمن آلوده بود، چرا كه به مرگي ددمنشانه مرده بودند. آنگاه بود كه چشم آوارم به مغ سرخ جامه افتاد.

- آي مزدك . . . آي! آي مزدك!