انسان دشواری وظیفه است

 

 خسرو باقری 

یکی از زیبا ترین و ژرف ترین شعرهای احمد شاملو شعر " در آستانه " اوست. در این شعر شاعر به فلسفه زندگی و مرگ می پردازد و خواننده شعر را با اندیشه ها و دیدگاه های خود آشنا می کند. این شعر در دهه پایانی عمر شاعر (1371) سروده شده و در واقع پیام شاعر به زندگان و آیندگانی است که شعر او را می خوانند و خواهند خواند.

در آغاز شاعر، مرگ و موقعیت آن را توصیف می کند:

باید استاد و فرود آمد،

بر آستان دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به گاه آمده باشی، دربان به انتظار توست؛

 و اگر بی گاه،

به در کوفتنت پاسخی نمی آید.

ادامه نوشته

در ابتدا کلمه بود؛ خیر در ابتدا عمل بود

خسرو باقری

تاریخ علمی را که در مدرسه خوانده ایم همه می دانیم: گالیله چطور از تلسکوپش استفاده کرد تا نشان بدهد زمین مرکز عالم نیست؛ چطور سیبی از درخت افتاد و نیوتن جاذبه ی زمین را کشف کرد و چطور اینشتین با یک معادله ساده پرده از اسرار زمان و مکان برداشت. در این روایت حماسی سنتی چند " مرد بزرگ " با " مغز های بزرگ " یک سر و گردن از دیگران بلندترند و ما هر چه داریم به آن ها مدیونیم. کارلایل این دیدگاه را به صراحت بیان کرده است: " تاریخ جز زندگی نامه ی مردان بزرگ نیست."

 اما کلیفورد کانر نویسنده کتاب آگاهی بخش " تاریخ علم مردم " این دیگاه را رد می کند و نظریه خود را مطرح می کند: چیزی که من می خواهم بنویسم تاریخ علم مردم است. می خواهم نشان بدهم که مردم عادی چقدر در تولید علم موثر بوده اند. تاریخ من البته فقط در باره ی مردم هم نیست، برای مردم هم هست. مخاطب من تنها عالمان و مورخان نیستند؛ همه کسانی هستند که علاقه دارند بدانند علم چگونه به وجود آمده است و چون من از تلاش های بسیاری از پیشینیان بهره برده ام، بیراه نیست که بگویم پس این تاریخ به دست مردم هم رقم خورده است.

هدف من در درجه اول این است که نشان بدهم سهم توده های گمنام مردم ، مردم کوچه و بازار، در تولید و نشر علم خیلی خیلی بیش تر از آنی بوده است که ما میپنداریم یا می پذیریم. اگر چه خود نیوتن می گفت که "روی شانه های غول ها" نشسته که توانسته "دورتر ها" را ببیند، واقعیت این است که او از هزاران هزار صنعتگر بی سواد هم سواری گرفته بود.(ص 11)

نویسنده برای آن که از ساده انگاری جلوگیری کند؛ به سرعت می افزاید: البته نمی شود به همین ترتیب نظریه ی کوانتوم یا فکر ساختن" دی ان ای " را هم مستقیم به صنعتگران یا دهقانان نسبت داد، اما اگر علم جدید را به یک آسمان خراش تشبیه کنیم، این دستاورد های قرن بیستم حکم برجک سر آنرا پیدا می کند که تکیه گاهش—و اصلا علت وجودی آن – بنای عظیمی است که کارگرهای بی ادعا خلق کرده اند. اگر علم را به همان معنی اصلی شناخت طبیعت در نظر بگیریم، نباید عجیب باشد که کسانی آن را به وجود آورده باشند که به طبیعت نزدیک تر بوده اند: شکارجی—گیاه چین ها، دهقان ها، دریانوردها، معدنچی ها، آهنگر ها، شفاگر ها، و دیگرانی که برای گذران زندگی ناچار بوده اند هر روز با طبیعت دربیفتند. ( ص12)

ادامه نوشته

  آبجی خانم هدایت

 

برای منیر جباری                         

خسرو باقری

آبجی خانم ( 1) یکی از داستان های اندیشه برانگیز صادق هدایت است : دختری بیست و دو ساله که در داستان نامی ندارد و دیگران او را آبجی خانم صدا می زنند؛ همراه خواهرش، ماهرخ، که چند سالی از او کوچک تر است، با مادر و پدری که کارش بنایی است، شخصیت های اصلی داستان را تشکیل می دهند. این شخصیت ها همراه با شخصیت ها یی چون ننه حسن، کلب حسین شاگرد نجار ، ننه عباس و خانم ماهرخ (خانمی که ماهرخ در خانه او خدمتکار است) ساختار داستان را شکل می دهند.

داستان با توصیف شکل ظاهری آبجی خانم آغاز می شود: " آبجی خانم بلند بالا، لاغر و گندمگون { بود} و لب ها ی کلفت و موهای مشکی داشت ". پس تا این جای داستان آبجی خانم بیست و دو سال دارد لب های کلفت و موهای مشکی دارد و بلند بالا، گندمگون و لاغر است. این توصیف، تصویری است از بخش بسیار زیادی از دختران جامعه ایران . اما جمله بعدی هدایت چون پتکی بر سر خواننده فرود می آید: " و روی هم رفته زشت بود." چرا نویسنده اورا زشت می انگارد؟ برای پاسخ به این پرسش مهم ، بهتر است که نخست توصیف نویسنده از خواهر آبجی خانم یعنی ماهرخ را هم بخوانیم: " در صورتی که ماهرخ، کوتاه و سفید { بود} و بینی کوچک، موهای خرمایی و چشم های گیرنده { داشت} و هر وقت می خندید روی لپ های او چال می افتاد."

       
ادامه نوشته