نقاش واقع گرا

   

خسرو باقری

گفت و گویی با نیلوفر قادری نژاد،نقاش واقع گرا

ý خانم نیلوفر قادری نژاد، برای خوانندگان چیستا جالب است که درباره زندگی یکی از بزرگ ترین نقاشان معاصر کشورشان اطلاعی کسب کنند. لطفاً بفرمایید کی و کجا متولد شدید، در کجـا و در چه رشته ای درس خواندید، چگونه به نقاشی رسیدید و چه عاملی باعث شد که در نقاشی های خود نگاه اجتماعی داشته باشید، از کسانی که در زندگی شما اثر گذاشتند، چه متفکران، چه دوستان و چه نقاشان و کتاب ها و هر چیزی که می تواندراهی تازه و نورا درپیش پای آدمی بگسترد،بگویید، ازخانواده، همسر، فرزندان و... .

o در آغاز باید بگویم که این لقب را برای خود بسیار دور از حقیقت می دانم و به واقع هنوز خود را یک هنرجو می دانم، این لقب شایسته استادانی است که در بیان هنری خود کاملاً تسلط دارند.

من دهم خرداد 1336 در تهران متولد شدم. پدرم استاد دانشکده داروسازی دانشگاه تهران بود. مردی فعال و سخت کوش و مادرم زنی مهربان و فداکار با روحیه ای محکم و استوار در برابر سختی های زندگی است. یک برادر و دو خواهر و من که فرزند کوچک خانواده هستم. روابطی بسیار گرم و صمیمانه داریم. بازیچه ام در دوران کودکی حیوانات خانگی بود. هنگامی که بسیار خردسال بودم در دفترچه های دست ساز مادرم داستان هایی می ساختم و تصویر می کردم. دوران دبستان را به سختی گذراندم و بیشتر به نقاشی علاقه نشان می دادم و در دورۀ راهنمایی به پیشنهاد معلم نقاشی در امتحان ورودی هنرستان بهزاد شرکت کردم و توانستم در آنجا ادامه تحصیل دهم. در همان ایام خواهرم در رشته مجسمه سازی دانشکده هنرهای زیبای تهران تحصیل می کرد و من سخت تحت تأثیر مجسمه های ونوس و هرکول قرار گرفته بودم و در کتابخانه مدرسه هم سه جلد کتاب بهشت و دوزخ و برزخ دانته با حکاکی های از دورِر ذهنم را مشغول ساخته بود.       

ادامه نوشته

بوته ی گل سرخ و حلزون

                       

                      

نوشته: هانس کریستین آندرسن

ترجمه: خسرو باقري

تقدیم به استاد پرویزشهریاری

بوته ی گل سرخ و حلزون

دور تا دور باغ را درختان فندق فرا گرفته بود. در آن طرف باغ، کشتزار ها و مزارع بر دامنه ی دشت گسترده بودند. گاوها و گوسفندها می چریدند و روزگار سپری می کردند. در وسط باغ، بوته ی گل سرخی قرار داشت که شاخـه هایش پر از گل سرخ بود و در زیر بوتـه ی گل سرخ، حلـزون پرحوصله ای به زندگی آرام و بی دغدغه ی خود ادامه می داد.

حلزون گفت: « صبر داشته باش، نوبت منم می رسه، منم کار ی می کنم. کاری مهمتر از تو، بوته ی گل سرخ، که تنها گل می دی، و قد می کشی، کاری مهمتر از درختان دور باغ که فندق میدن یا گاوا و گوسفندا که کارشون شیر دادنه. »

بوته ی گل سرخ گفت: « ما از شما توقع بیشتری داریم، ممکنه بگید کی می خواید کارتونو شروع کنید؟ »

حلزون پاسخ داد: « به وقتش دوست عزیز. چرا این قدر عجله داری. مردم انتظارو دوست دارن. بذار تو انتظار بمونن.

***

یک سال بعد، حلزون درست همانجا، زیر بوته ی گل سرخ زیر تابش لذت بخش آفتاب لم داده بود. در زیر بوته ی گل سرخی که شاخه هایش همیشه از گل ها و غنچه های تر و تازه پر بودند، حلزون تا نیمه از صدفش بیرون آمد. شاخک هایش را بیرون و بعد به داخل سرش برد و گفت: « همه چیز مثل پارساله، بدون هیچ تغییری، هیچ چیز بهتر نشده. تنها بوته ی گل سرخه که به گل دادنش ادامه می ده و این تنها چیزیه که اتفاق می افته. »

تابستان گذشت و روزهای زرد پاییزی هم به پایان رسیدند. اما بوته ی گل سرخ به غنچه دادن و گل کردن ادامه می داد. تا اینکه زمستان فرا رسید، آسمان ابری شد و برف و باران بارید. بوته ی گل سرخ سرش را به طرف زمین خم کرد و حلزون به درون زمین خزید.

* * * *

فصل تازه ای آغاز شده بود، بهار شده بود. بوتـه ی گل سـرخ لباس سبزش را به تن کرده و زنـدگی تازه ای را آغاز کرده بود. حلزون نیز زندگیش را از سر گرفته بود.

حلزون گفت: « حالا دیگه تو بوته ی گل سرخ پیری هستی، یواش یواش باید به فکر رفتن به اون دنیا باشی. پات لب گوره. هر چی داشتی، همه گلاتو به جهان دادی، بخشیدی. حالا ازت می پرسم. آنچه تو این مدت به اون پرداختی و من وقت فکر کردن به اونو نداشتم، چه ارزشی داشت؟ یه چیز روشنه و اون اینه که کاری برا خودت نکردی. هر چی که داشتی، بدون مضایقه به جهان دادی، حتی نمی تونی گلایی را که به جهان دادی بشمری. به همین زودی هم می میری و از تو جز یک شاخه خشک که از اون عصایی می سازن چیزی باقی نمی مونه. »

بوته ی گل سرخ پاسخ داد: « منو ترسوندید دوست من. تا حالا به آنچه می گید، حتی فکر نکرده بودم.»

حلزون گفت: « آره تو کسی نبودی که به این چیزا فکر کنی، بودی؟ تا حالا شده برا خودت، آره خودت کار کنی؟ چرا گلاتو به جهان می دی؟ برا چی هر روز همین کارو از سر می گیری؟ چرا ... ؟ آخه چرا؟ »

بوته ی گل سرخ گفت: « من گل می دادم، چون از این کار لذت می بردم. من گل می دادم، چون گل دادن کارم بود. آفتاب به تنم می زد، هوا پاک و پر نشاط بود. بارون می اومد و من می خوردمش یا صُبا، شبنم رو برگامو یکدفعه سر می کشیدم، نفس می کشیدم، من زنده بودم، زنده. از زمین زیر پام نیرو از هوای بالای سرم غذا می گرفتم، تو خودم چیز عجیبی حس می کردم، یه چیز نو، ته دلم، احساس باروری می کردم، سپس غنچه می کردم، ناچار بودم غنچه کنم، گل بدم. این بود زندگی من. این بود همه آنچه که من می تونستم انجام بدم. »

حلزون گفت: « زندگی راحتی داشتی، خیلی راحت ».

بوته ی گل سرخ گفت: « همینطوره که می گید. زندگی آسونی داشتم، برای من همه چیز آماده بود. اما شما از من خوشبخت تر بودی، شما از اونایی هستی که هر از چندی یکیشون تو دنیا پیدا می شه، از اون متفکرا، از اونایی که دنیا رو متحیر می کنن. »

حلزون گفت: « نه، حتی یه ذره به اون چیزی که تو می گی شباهت نداشتم. دنیا برا من هیچ بود، هیچ. چرا باید برای این دنیا کاری بکنم. من فقط برای خودم کار می کنم، فقط برای خودم. »

بوته ی گل سرخ گفت: « اما مگه نباید بهترین چیزایی رو که داریم به دیگران بدیم. مگه نباید هر کاری که می تونیم برای دیگران بکنیم؟ آره تو راس می گی، من به این دنیا، فقط گلای سرخمو دادم، اما شما، شما که خودتون به دنیا هدیه شدید، چی به این دنیا هدیه کردید؟ چی به این دنیا هدیه خواهید کرد؟ چی؟ دوست من؟ »

حلزون پاسخ داد: « چی به این دنیا دادم؟ چی به اش خواهم داد؟ من به این دنیا تف می کنم، تحقیرش می کنم. چه چیز خوبی درش هست؟ چی به من داده؟ این جهان بری من هیچه، هیچ برو، برو دوست من، کارتو ادامه بده، یکسره گل بده، شب و روز. تمام سال، تو فقط به درد همین کار می خوری، فقط به خاطر همینه که از دنیا تعریف می کنی، می گی زیباست. بذار درختای فندق بازم فندق بدن، بذار گاوا و گوسفندا بازم شیر بدن و مردم اونو بخورن. اینا و تو هر چی دارید به مردم می دید، اما من، من برای خودم نگه می دارم، تنها برای خودم. هیچ کس و هیچ چیزم نمی خوام ببینم، می رم تو پوسته ام، خونه ام، همانجا می مونم، می مونم.»

و حلزون به درون پوسته اش رفت، به خانه اش و در خانه را سفت و سخت بست.

بوته ی گل سرخ گفت: « چقدر دلم می سوزه. هر چقدرم که تلاش کنم، نمی تونم تو زمین برم. همیشه از تو زمین بیرون اومدم، قد کشیدم و همیشه غنچه ها و گلامو به دنیا دادم. گلام ریختن و باد اونا رو به دور دستا برده، به هـرجـا رفتن، یکیش لای کتاب مقدس خانمیه، اون دیـگری رو سینه ی دختر خوشگلی عشوه گری می کنه و یکی دیگرم، لبای گرم بچه ای رو می بوسه، اینا همه چیزایی بود که از وجودم به دنیا دادم، این بخشش منو زیباتر کرد، بهترم کرد. آنچه دادم، آنچه بخشیدم، آره اینان که همه زندگیمو بیادم میارن.»

بوته ی گل سرخ هم چنان همه وجود خویش، همه گل های خود را به جهان ارزانی داشت. و حلزون در خانه اش به لولیدن و چرت زدن پرداخت، زیرا جهان برای او هیچ چیز نبود.

* * * *

و سال ها گذشت. بوته گل سرخ که از خاک برآمده بود، با خاک عجین شد و حلزون خاکی نیز به خاک برگشت. گل سرخ یادگاری در کتاب مقدس نیز پلاسید و از بین رفت ... اما در باغ، بوته های گل سرخ تازه ای سر از خاک بیرون آورده بودند، قد می کشیدند و گل می دادند. حلزون های تازه ای نیز به این دنیا پا گذاشته بودند، و باز هم به درون پوسته خود می خزیدند، زیرا جهان برای آن ها هیچ بود.

آبان ماه 75